این بار با همیشه فرق داشت! مثل همه روزهای بی قراری ام نبود، که هوای دلم ابری می شد و بغض راه نفس را بر من می بست، اما نمی بارید! این بار بغض فروخفته ام قصد شکستن داشت و شکست! و بارید ! آنقدر که گنبد طلایی ات، در برابر چشمانم تار دیده می شد! و من همچنان می باریدم و برایت حرف می زدم! نه با زبان، که با دل! که این همان آرزوی دیرینه ای بود که ذهن خسته ام آن را دست نیافتنی نامیده بود؟! و این همان رویای همیشگی ام بود که ...! بدون اینکه نگاهم را از طلایی گنبدت بردارم، می آمدم ... نه! می دویدم! نه با پا، که با سر! باران چشمانم، شدت گرفته بود ... تا یک قدمی شش گوشه ات رسیدم! اما ... کاش رویایم حقیقت داشت! کاش ... ... و بارش باران نگاهم، آن هنگام که دست نوازشت را بر سر کودکی یتیم دیدم، شدت گرفت ... و گریستم به پهنای صورت! که سیل اشک امان نمی داد! چه گفتم؟! یتیم؟!!! که او زنده است و من در آرزوی این زندگی جاوید! ... و من در نگاه کودکی معصوم سوختم وقتی که پرواز بابا را نقاشی کرده بود و در مقابل نگاه مهربانت که عطر حضور بابا را می داد، نمره 20 می خواست! و در نگاه معصومانه کودکی که هنوز از رفتن بابا بی خبر بود و شاید هم با خبر تر از بقیه اهل خانه! که بابا نرفته بود! او همین جاست! در همین خانه، در همین شهر و در همین دنیا! و دارد ما را نگاه می کند و لبخند می زند به صورت معصومانه کودکش، علیرضایش و دست نوازشش ... بغض امان نمی دهد ... همین اندازه بگویم که آرزو کردم از دلتنگی اش برایت نگفته باشد! از اینکه ای کاش بابا بود تا حضورت را در خانه می دید و ... آه.ه.ه.ه.ه.ه... از رویای سه ساله کودکی که در حسرت روی ماه بابا، در کنج خرابه آرام جان داد ! ... این بغض، این باران ... شاید تعبیر رویای شش گوشه ام باشد ! شاید ...



![]()
| Design By : Pars Skin |