یه چیزی که خیلی وقت بود ذهنمو درگیر کرده بود بحث جهاد اکبر و جهاد اصغر بود. کوچیک تر که بودم، فکر می کردم جنگ با دشمنان اسلام بالاترین نوع جهاده! چون هم شهادت داره و هم شجاعت می خواد. کار هر کسی نیست که بتونه جونش رو کف دستش بگیره و بره جبهه! بهتر بگم شاید وقتی اسم جهاد میومد بیشتر از معنویت رزمنده ها، شجاعتشون برام پررنگ می شد. تا اینکه تو صحبت های ناب شهید آوینی، به این جمله برخورد کردم که فرمودن: «چه جنگ باشد و چه نباشد راه من و تو از کربلا می گذرد. لابلای وصیت نامه شهدا هم که می گشتم دیدم حرفشون و توصیه شون بحث جهاد اکبره و جهاد اکبر رو هم، همون جهاد با نفس می دونن! شهید مهدی تهامی: جهاد با نفس یکی از مهمترین و بزرگترین جهادهاست که طبق فرمایش رسول خدا(ص) جهاد اکبر است. شهید غلامرضا قاسمی: وصیت من به هموطنان عزیزم و بخصوص به تمام قوم و خویشان و دوستانم این است که در درجه اول جهاد اکبر را انجام دهند که آن جهاد اکبر مبارزه با هواهای نفسانی و اعراز از گناهان می باشد. شهید جواد خدمتی: ... دست در دست هم با وحدت آهنین خود و با گام های استوار برخیزید .جهاد با نفس را به جای آورید. شهید علی چیت سازیان: براى رسیدن به جهاد مقدس (اصغر) باید موانع هاى بزرگى را از سر راه برداریم و آنهم مبارزه با نفس و یا جهاد اکبر است. تازه فهمیدم که شهادت، جایزه ای بود که خدا به شاگرد اولای این مدرسه داده! مدرسه جهاد اکبر! جهاد با نفس! و تنها کسانی که نمره قبولی گرفتن و این مرحله رو رد کردن، شهید شدن! حالا فهمیدم برای شهادت، فقط شجاعت لازم نیست! مجهز به سلاح تقوا بودنه که آخر......ش میرسه به شهادت! اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک سلام آقا حمید... این اولین نامه ایست که به سویتان روانه می کنم. حتی تاکنون توفیق نداشته ام که شما را میهمان خلوت های شبانه ام کنم، اما اکنون ... می دانم که بدون اذن خدا و توجه خودتان، درددل کردن با روح آسمانیتان کاری است ناشدنی! راستش آمده ام از بغض هایم بگویم. سرتاسر این نامه را بغض نوشت درنظر بگیرید. از همان ابتدا که با سلام بر روح بلندت، سلامتی روانم را آرزو کردم و تا همین جا که تنگی نفس لابلای نوشته هایم جا خوش می کند! همه از سر درد است! هر آنچه بگذاشتنی بود، گذاشتید و با لبخند مهربانتان نیم نگاهی به روح کوچک ما که آن زمان تازه در حال شکل گرفتن بود کردید و ... پرواز ... وقتی بال پریدن داشته باشی، ماندن سخت می شود! وقتی آسمان را درک کرده باشی، زمین تنگ می شود! وقتی با آسمانیان جلوس کرده باشی، فرشیان بی قرارت می کنند! رفتی و راهی ناتمام را بر رویمان گشودی! سال ها از رفتنت می گذرد و من تنها به اردوی راهیان نوری دلخوش کرده ام که سال در سال، یکبار مرا به دیار آسمانیت بیاورد! سال ها از رفتنت می گذرد اما ... آمدم بگویم نیستید که ببینید چه بر سر خود آورده ایم! دیدم نعوذبالله نقض کلام خداوندی است که می فرماید: ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ... که شما زنده اید و ما مرده! ما قبرستان نشینان عادتیم و شما عرش نشینان سعادت! اینگونه می گویم آقا حمید! می بینید چقدر عرصه تنگ تر شده است؟ می بینید چگونه از اسلام، لباسی توخالی باقی مانده؟! آقا حمید! شاخ وشانه کشیدن غرب هیچ، تهاجم فرهنگی یا به قول مولایمان ناتوی فرهنگی را هم کنار بگذاریم، خودمان را می بینید که چگونه تسلیم شیطان نفس شده ایم؟! می بینید وقتی خسته می شویم آنقدر گله و شکایت می کنیم و آنقدر ادعای شجاعت می کنیم که انگار همه دنیا را شیطان است که اداره می کند! اما عرضه مقابله کردن با شیطان نفس را نداریم! انگار همه بدبختی های ما از ورای مرزهاست! ای کاش از مرزهای نفسمان مراقبت می کردیم! آقا حمید! می بینید؟ کینه توزی می کنیم به برادر مسلمان، آبرو و حیثیت مسلمان و غیر مسلمان را می بریم، تهمت می زنیم، سخنان لغو و بیهوده که خوراک روزانه ماست! این روزها شوخی هایمان هم بی معنی شده است، خنده هایمان پوشالی است! اسیر دنیای پست شدن که شادی ندارد! شادی ما گناه کردن است! خندیدن ما تنها به مسخره کردن دیگران است! خوراک کودکانمان، سالم نیست؛ اما امید رشد معنوی و موفقیتشان را داریم! در همین رسانه ملی، ارزش و بی ارزش جای خود را عوض نکرده باشند، یکی شده اند ! خیلی خسته ام... خسته از این همه بی خویشی! خسته از این همه تنهایی ... این همه بی تو بودن! همه اینها از سر درد است که اینگونه بر این صفحه مجازی فرود می آید! آقا حمید... من جزء هیچ کدام از سه دسته ای که گفتید نیستم! روزهای آسمانی را درک نکرده ام اما از روزهای زمین نفرت دارم! وقتی که بودید من خردسال بودم! از جنگ تنها لباس خاکی پدرم را به خاطر دارم به همراه یکی دو خاطره کمرنگ که روز به روز کمرنگ تر می شود، اما ... عجیب احساس خفگی می کنم! همان گروه سومی که اگر ماندند دق می کنند! همان را می گویم! دعایم کن آقا حمید... برادرم را به شما می سپارم... مراقبش باشید!!! این بار با همیشه فرق داشت! مثل همه روزهای بی قراری ام نبود، که هوای دلم ابری می شد و بغض راه نفس را بر من می بست، اما نمی بارید! این بار بغض فروخفته ام قصد شکستن داشت و شکست! و بارید ! آنقدر که گنبد طلایی ات، در برابر چشمانم تار دیده می شد! و من همچنان می باریدم و برایت حرف می زدم! نه با زبان، که با دل! که این همان آرزوی دیرینه ای بود که ذهن خسته ام آن را دست نیافتنی نامیده بود؟! و این همان رویای همیشگی ام بود که ...! بدون اینکه نگاهم را از طلایی گنبدت بردارم، می آمدم ... نه! می دویدم! نه با پا، که با سر! باران چشمانم، شدت گرفته بود ... تا یک قدمی شش گوشه ات رسیدم! اما ... کاش رویایم حقیقت داشت! کاش ... ... و بارش باران نگاهم، آن هنگام که دست نوازشت را بر سر کودکی یتیم دیدم، شدت گرفت ... و گریستم به پهنای صورت! که سیل اشک امان نمی داد! چه گفتم؟! یتیم؟!!! که او زنده است و من در آرزوی این زندگی جاوید! ... و من در نگاه کودکی معصوم سوختم وقتی که پرواز بابا را نقاشی کرده بود و در مقابل نگاه مهربانت که عطر حضور بابا را می داد، نمره 20 می خواست! و در نگاه معصومانه کودکی که هنوز از رفتن بابا بی خبر بود و شاید هم با خبر تر از بقیه اهل خانه! که بابا نرفته بود! او همین جاست! در همین خانه، در همین شهر و در همین دنیا! و دارد ما را نگاه می کند و لبخند می زند به صورت معصومانه کودکش، علیرضایش و دست نوازشش ... بغض امان نمی دهد ... همین اندازه بگویم که آرزو کردم از دلتنگی اش برایت نگفته باشد! از اینکه ای کاش بابا بود تا حضورت را در خانه می دید و ... آه.ه.ه.ه.ه.ه... از رویای سه ساله کودکی که در حسرت روی ماه بابا، در کنج خرابه آرام جان داد ! ... این بغض، این باران ... شاید تعبیر رویای شش گوشه ام باشد ! شاید ... هرکسی توی زندگی آرزوهایی داره که برای رسیدن بهشون تلاش می کنه. اصلا آدمی که هیچ آرزویی نداشته باشه وجود نداره. داره؟ حالا من امروز اومدم از بزرگترین آرزوهام حرف بزنم. ... همیشه از فکر « مرگ » هم بیزار بودم اما عاشق شهادت بودم. همیشه دلم می خواسته که شهید بشم ولی ... خب بعضی حرفا برای بعضی دهنا گنده است. بعضی آرزوها هم برای بعضی آدما گنده تر از دلشونه... حکایت من و دلمه... پس خواهشا مسخره م نکنید. بذارید راحت بگم: وقتایی که می رفتم گلزار شهدا با شهدا درددل می کردم و به حال قشنگشون غبطه می خوردم ... این دوسه روزه آتیش این آرزو تو وجودم شعله ور تر شده، فکر می کردم واقعا چقد دلم می خواد شهید بشم... بعد اومدم برنامه ریزی کنم. بالاخره آدم وقتی آرزویی داره برای رسیدن بهش باید برنامه ریزی داشته باشه و تلاش کنه. پس شروع کردم به بررسی و برنامه ریزی: فکر کردم خب اونایی که تو زمان جنگ شهید شدن هم جهاد اکبر داشتن و هم جهاد اصغر، اما حالا که جهاد اصغری درکار نیست. چطور میشه شهید شد؟ دیدم اونایی که امروز شهید شدن همشون آدمای مهمی بودن. پس نتیجه گرفتم که اگه منم می خوام شهید بشم، باید آدم مهمی بشم... ! باید انقد رو خودم کار کنم و انقد مفید بشم که به آرزوم برسم...! باید دلمو صاف کنم. نگاهمو به نگاهش بدوزم و بدوم... وگرنه دیر میشه و جا می مونم...! باید برای ظهور، آدم مهمی شد ولی من ... ! ای بابا ... اینم شد حدیث نفس! اینم شد آرزو ... شد دل... دنیا... ولی من دوست دارم شهید بشم... دعا کنید شهید بشم ... دعا کنید زودتر آدم مهمی بشم که بتونم شهید بشم... ! آدم مهم ... من که گدای گداهای این خونه هم نیستم ... اینم شد آرزو...؟ اینم شد دل...؟ ای خدا.................................................... راستش این دلنوشته را تنها برای دل خودم، نوشته ام! شاید تنها یک حس مشترک را بیابی وگرنه از خواندنش، چیزی عائدت نمی شود...! آخر می دانی؟ نوشتن، حس و حال می خواهد که من ندارم و اتفاقا چون دل و دماغ ندارم می خواهم بنویسم! نوشتن، هدف هم می خواهد که باز هم من ندارم، یعنی درحال حاضر، برای نوشتن هدف مشخصی ندارم. تنها برای دلتنگیهایم بهانه ای یافته ام، و آن خط خطی کردن این صفحه معصوم است. پس می نویسم... از حال و روز دلم و ... دلم گرفته، یعنی شور می زند... نه! انگار فقط نگران است ! ... یعنی یک جورایی شده! حس و حالی دارد که فقط درک کردنی است. شاید هم گفتنی باشد ولی من که دل و دماغ توضیح دادن ندارم و البته توان بیانش را هم ندارم ... من فقط می دانم هرچه بود از مزار آسمانی دوستانم آغاز شد و رفت ...! دلم را می گویم ...! یعنی دلم را بردند ...! یعنی الان بیدلم ...! یعنی ... نمی دانم...! و نمی دانند... که من چقدر هوای گریه دارم ... نمی دانند که من اسیر چه متاع بی ارزشی شده ام ... و دل کندن، دشوار است ... دشوار، اما شیرین! دشوار، اما زیبا! دشوار اما ... دل کندن، درد کشیدن هم دارد...! درد غربت ... درد اسیری ... درد بی کسی ... اما هر چه باشد دیگر درد بی پر و بالی ندارد ... و درد حسرت ...! حسرت به آسمان رسیدن ...! و چشمانت را که می بندی، خودت را می بینی و دلی که بیدل شده، دلی که شیدا شده و دلی که رفته... و دیگر نیست ... و چشم که می گشایی تو هستی و ... ...:: آغوش پر از مهر خدا ::... -------------------------------------- جرعه دوم: اینجا چقدر سرد است...:( بسم رب الشهدا ... قضیه ساخته شدن این وبلاگ، ازکجا شروع شد؟ آهان... از خوندن یه کتاب و تاثیرش روی روحم... از تپه برهانی و شهید شدن یه گردان رزمنده با لب تشنه ... باعطش... از عطش عشقی که تو وجود تک تکشون زبانه می کشید و اونها رو به امیر دلشون،امام حسین علیه السلام، نزدیک تر می کرد... ...امیری حسین و نعم الامیر ... تصمیم گرفتم تو صفحات همین کتاب،تحویل بشم... ...یا محول الحول و الاحوال... و برای شهدا بنویسم،به نیت شهدای والفجر2،تپه برهانی ... صفحه فتوشاپ رو باز کردم و ... طرحم شد هدر یه وبلاگ... وبلاگ عطش عشق،با آدرس برهانی دات پارسی بلاگ دات کام! ... چندروزی از شروع نوشتن نگذشته بود که ... از روی کنجکاوی، توی صفحه مدیریت، روی نظرات ارسالی شما، کلیک کردم. باکمال ناباوری دیدم یه نظر از طرف مدیریت این وبلاگ توی یه وبلاگ دیگه گذاشته شده که مربوط به سال 84 بود. نوشته شده بود: اما رمزعبور این وبلاگ رو فقط من داشتم و ... ... گفته بودم افسار دلمو گرفتن دستشون و ... حالا من بودم و یه آسمون بغض نشکفته! من بودم و بارگرانی که بر زمین مونده! من بودم و یه دنیا آه ... من بودم و ای کاش هایم ... ... ای کاش من نبودم، او بودم! -------------------------------------------------------------------------- جرعه اول: قضیه این شد که این وبلاگ، با این آدرس، سال 84 مال یکی از پرستوهای مهاجری بوده که مدال جانبازی تو راه خدا تقدیمش شده و حالا بعد از مدتها، این افتخار نصیب این حقیرشده که این وبلاگ رو برای شهدا و به یاد شهدا راه اندازی کنم... جرعه دوم: این ماجرا رو به فال نیک می گیرم و مصمم تر از همیشه، قلمم رو تو برگ برگ این هدیه ارجمند می لغزونم... بسم رب الشهدا ... نمی دونم راستش! این چند وقته افسار دلمو گرفتن دستشون و ...! میگم تا حالا شده بخواید حرفی رو بزنید اما قدرت بیانشو نداشته باشید؟ یا نه اصلا قدرت بیانم داشته باشید اما زبونتون قفل شده باشه؟! تا حالا شده دلتون بخواد یه گوشه بشینید و تند و تند، بغض های دلتونو قورت بدید و ...! دلتون بخواد به آسمون زل بزنید و ...! نمی دونم ولی حتی توان کامل کردن جمله هامم ندارم! توی یه احساس گنگ اسیر شدم. احساسی که از همون افسار دلم سرچشمه می گیره که گرفتن دستشون و ... ! امروز فهمیدم راه رسیدن تو علم و جهاده! با تموم وجودم حس می کردم. وقتی وارد صحن دانشگاه شد، دل تو دلم نبود، بغض تا پشت پلکام میومد اما سرازیر نمی شد! چه حس عجیبی بود! هنوزم منو احاطه کرده ! چقد دلم به حال خودم سوخت! چقد دلم نگران دختربچه 6 ساله ش شد که ... ! میگم راستی امروز تولد 3 ساله امام حسین بود؟!!!!!!!! جلوی چشمش باباشو شهید کردن؟؟!!!! ... چقد بهم نزدیکن! افسار دلمو گرفتن دستشون و ... ! یارقیه ... بسم رب الشهداء و الصدیقین بسم رب الشهدا باید تو را نوشت... تو را فریاد زد ... باید راهت را ادامه داد... اما، کدامین قدم، یارای همگامی توست! خوشه ای اشک، دلی شکسته، چمدانی پر از ندبه و توسل ... همه توشه ام همین است. می پذیری ام؟!
باب جهاد اصغر بسته شد؛ باب جهاد اکبر که بسته نیست.»
![]()
![]()



![]()
![]()
جرعه اول: بیدل داریم تا بیدل...!خوشا به حال آسمانی شان ... دل کندند و رفتند و رسیدند، نه چون من که در وهم و خیال، دل می بندم و دل می کنم و آسمانی می شوم و باز هم زمین!!!
![]()
![]()

![]()
آنچا ما را از شهدا دور کند ، از خدا دور کرده است
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |

